به احترام دوست

یکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت 23:30

۱

یک نفر از پشت به شانه ام می زند: میشه جا باز کنید منم بیام ردیف شما٬ چیزی نمی بینم. با ناراحتی اما بی هیچ حرفی صندلی ام را جا به جا می کنم. بین من و دیوار می نشیند.

۲

می پرسم: حالت خوبه؟

می گوید: اوهوم

ـ چشات یه چیز دیگه میگه ها!

ـ با بابام بحثم شده٬ هی می کشه سپید٬ مامانمم عین خیالش نیست.

ـ همه چی درست میشه.

حرف دیگری بلد نیستم

۳

ـ فیزیک میفتم.

ـ نباید بیفتی٬ از امروز اون تایمی که تو سرویس علافیم با هم تمرین می کنیم.

تمام وقتمان به حرف زدن و درد دل کردن می گذرد٬ الحق تسکین خوبیست.

آن درس کذایی هم پاس می شود.

۴

نمی توانم سر کلاس ساکت بمانم. شیمی داریم. هی برایم سوال پیش می آید و هی دوست دارم نظرم را بگویم. دو روز است خروسک گرفته ام٬ تمام حرف ها و سوال ها را دم گوشش زمزمه می کنم و او با صدای بلند و رسا تکرارشان می کند.

این روزها سرخوشانه می خندد٬ از پدرش می گوید که ترک کرده...

۵

این بار دوم است

عددها را در کادر مربوط وارد می کنم و با استرس به صفحه ی مقابلم خیره می شوم.

خوش حالی خودم را از یاد برده و با ناراحتی دستم را روی اسمش در صفحه ی گوشی می کشم.

ـ می دونم گند زدم.

ـ هیس همین امسال میری دانشگاه حرف و بحثم نداریم.

برایش انتخاب رشته می کنم و با اینکه می دانم علاقه ای به درس و آن هم آن رشته ی نسبتا سخت ندارد به این کار اجبارش می کنم.

باید برای زندگی بجنگد و مدرکی بگیرد که ممکن است روزی به کارش می آید.

مهم نیست اگر رفتارم عین دیکتاتوریست٬ او حق در جا زدن ندارد.

۶

اینترنت گوشی را روشن می کنم.

یازده پیام از یک نفر

ـ سلام آجی هستی؟ می خواستم بگم امشب مراسم خواستگاریمه. هیچ کس نمی دونه جز خونواده هامون و تو...

ذوق می کنم و می ترسم... نکند این بار هم به زور...

۷

از هم دوریم

تمام حرف هایمان شده احوال پرسی های آبکی و قربان صدقه های صد من یه غاز

اما امشب همه چیز را از زیر زبانش می کشم.

می گوید دوستش نداشته اما حالا جانشان برای هم در می رود.

از مشکلاتشان می گوید٬ از دردسر ها٬ از سختی هایی که تحمل می کند.

اما لحنش را خوب می شناسم٬ عاشق شده... یک جوانه ی کوچک در دلش جا خوش کرده.

دختر غمگین و همیشه ناامید دیروز٬ این روز ها همه چیز را روشن تر و زیباتر می بیند.

.

.

.

چند روز دیگر عروسی اوست و من نیستم٬ این شاید اولین باری باشد که برای نبودن در یک مراسم بغض می کنم.

از هم دوریم٬ اما دلمان با هم است.

و یک حقیقت اینکه او لایق خوشبخت ترین آدم دنیا شدن است.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.