X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

عناوین یادداشت‌ها 

  • بیگانه، مسخ، سورمه سرا (چهارشنبه 25 مهر 1397 10:47)
    وقتی شروع به خوندن بیگانه ی آلبر کامو کردم انتظار کتابی رو داشتم که میره تو لیست بهترین هایی که تا به حال خوندم و باهاشون زندگی کردم، تا نیمه های کتاب طول کشید که بفهمم نه این اون کتابی که عجیب به دلم بشینه نیست، با این حال نمیشه از بعضی چیزها نگفته رد شد: ترجمه ی عالی جلال آل احمد، روانی و کوتاهی جملات و توصیف های...
  • از سری دعواها بر سر اتفاقات نیفتاده (سه‌شنبه 10 مهر 1397 18:46)
    آقای پدر زنگ زدند و با این پرسش که آیا من تا حالا چیزی واست کم گذاشتم؟ به این نتیجه رسیدن که اینکه من تو چند وقت اخیر به هر دری زدم تا کار پیدا کنم توهینی به شخصیت ایشونه، خب پدر جان، من که تا ابد نمی تونم آویزون باشم، نشد، هر کاری کردم نشد، اما حداقل زورمو زدم.
  • یهویی (یکشنبه 25 شهریور 1397 20:18)
    اسم آخر رو هم می نویسم‌. نگاه دستم می کنه و میگه: خطت خوبه، آرومه. و من به کلمه ی "آروم" فکر می کنم که پسوند همیشگی شخصیتمه. +بابا به قولش وفا کرد، کاملا یهویی فعلا که زندگیم رو دور اتفاقای خوب افتاده
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 21 شهریور 1397 00:07)
    چند روز پیش اولین حقوق زندگیم رو گرفتم و چقدر حس لعنتی و خوبیه، کم ولی با ارزش به بهونه ی فرستادن چندتا فایل اشتباه برام اومد پی ویم، عذر خواهی کرد و خواهش می کنمی گفتم، حالا امشب فرصت خواسته. خر بشم یا نه نمی دونم!
  • الان تو پی دومم مثلا (شنبه 17 شهریور 1397 16:49)
    می دونی نمودار سینوسی چه شکلیه؟ از صفر شروع میشه و تو پی دوم به ماکسیمم خودش می رسه، بعد دوباره برمیگرده از صفر می گذره و تو سه پی دوم میشه مینیمم، دوباره میاد بالا تا برسه به صفر یا همون دو پی، هی بالا، هی صفر، هی پایین شدم شبیه موج سینوس؛ احوالات متغیر، احساسات در چرخش. یه وقتایی دلم میخواد با هر کسی که شده دو کلوم...
  • the green mile (جمعه 16 شهریور 1397 23:35)
    چقدر خوبه این تام هنکس
  • :) (دوشنبه 12 شهریور 1397 16:11)
    شاید از حدود شیش هفت سال پیش اینور اونور ، بلاگفا، قلم، وبلاگ داشتم، هفت سال یه عمره لعنتی، نقره کوب فعلی ...آسمان های سابق مال نود و چهاره، یک روز نشستم تموم پست ها رو حذف کردم و تموم، یک روز هم دوباره برگشتم، یه صدایی چند وقت پیش تو سرم می گفت دست بکش بچه، دست بکش از هرچی سیاه بازی و کیبور و خودکار و اتوده، دلم...
  • چند سکانس از زندگی (دوشنبه 12 شهریور 1397 15:34)
    "ل" می پرسه: شده تا حالا ناراحت و ناراضی باشی ولی کاری ازت برنیاد؟ که بخوای جیغ بکشی ولی نتونی؟ میگم: جیغ نه، ولی شده اونقدر دندونامو به هم سابیدم که فکم درد گرفته. نسل ما چرا همچین شد پس؟ به قول چهرازی قیافمون شبیه پدر زن ونگوگ شده، دستان زیر چانه با کلاه و نگاه غم آلود... **** بابا داره کارای بیمه شو می...
  • به به و از این حرفا:) (جمعه 9 شهریور 1397 02:58)
    ان کنت اعز علیک فخذ بیدی فانا مفتون من راسی حتی قدمی الموج الازرق فی عینیک ینادینی نحو الاعمق و انا ما عندی تجربه فی الحب و لا عندی زورق انی اتنفس تحت الماء انی اغرق، اغرق،اغرق خیلی زیاد معتقدم که شعرها وقتی ترجمه میشن تا حدود زیادی داشته هاشون رو از دست میدن؛ در هر صورت خوردم به شعری از نزار قبانی عاشقانه سرای عرب و...
  • من در روزهای اخیر (شنبه 3 شهریور 1397 22:29)
    الف نوشت: کارم این روزها شده دلداری دادن، همین ترکیب دو کلمه ای و تمام، هر روز حداقل به یک نفر باید دلداری بدم و ته حرف هام برسه به جمله ی کلیشه ای "همه چیز درست میشه" جمله ی سراسر بلاهتی که می دونم غلطه، که اگه بنا به درست شدن هم باشه هیچ وقت همه چیز درست نخواهد شد؛ اما وقتی کسی باهات درد دل می کنه باید یه...
  • از سری حرف های الکی (جمعه 2 شهریور 1397 01:32)
    وقت هایی که کمتر می نویسم یعنی حالم بهتره، یعنی تو مغزم جنگ راه ننداختم و ننشستم به کشتن خودم آنگونه فجیع که هیچ کس برنخاست و از این حرف ها.
  • و خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند (دوشنبه 29 مرداد 1397 12:13)
    می شینم رو نیمکت سوم کلاس - مائده بهش نگفتی بیاد؟ جا موند که، ده روز دیگه هم که امتحانتونه - چرا خانوم گفتم، ولی شوهر آبجیشو گرفتن بعد رفتن دنبال اون نتونست بیاد. متعجب از اینکه دستگیر شدن شوهر خواهر چه ربطی به این دختر دوازده ساله داره به مائده زل می زنم. شروع می کنه به توضیح دادن چیزایی درباره ی دزدی ماشین و تصادف...
  • تابستانانه (سه‌شنبه 23 مرداد 1397 12:46)
    برای من که دانشم درباره ی فلسفه در کلمه ی "هیچ" خلاصه میشد دنیای سوفی فرصت خوبی بود تا آگاهی اندکی درباره ی تاریخ فلسفه به دست بیارم، دنیای سوفی نوشته ی یوستین گردر در هر سنی که باشید شما رو به دنیایی جادویی وارد می کنه تا در کنار یک دختر و استاد فیلسوفش چیزهای تازه یاد بگیرید، با سیر تفکرات انسان ها از دوره...
  • از سری پست های بی عنوان (جمعه 19 مرداد 1397 01:16)
    تنها دلخوشی این روزهام؟ دو روز در هفته و هر بار سه ساعت میرم به چند تا دختربچه ی کلاس پنجمی که ریاضی شون رو افتادن درس میدم، بی مزد و منت همیشه از معلم بودن بدم میومد، به نظرم خسته کننده بود. اما الان؟ وقتی می بینم چیزی رو یاد گرفتن مثل اون حیوان نجیب(نه نه خودش نه، بغل دستیش) آره خلاصه مثل اون ذوق می کنم. امیدوارم...
  • ... (شنبه 13 مرداد 1397 13:12)
    چند روز پیش بود که مامان می گفت باید ببینیش موهاش چقدر بلند شده، دو هفته پیش بود می خواستم ناخناشو لاک صورتی بزنم، چند ماه پیش بود فرت و فرت ازش عکس می گرفتم. حالا؟ دیگه نیست. تموم از در و دیوار غم و غصه میباره، کم آوردم، حالم چند کیلومتر اون طرف تر از داغونه...
  • از سری پست های واقعا نومیدانه (چهارشنبه 10 مرداد 1397 03:42)
    خب پس یادداشت می کنیم: سپیدار فعلا قید ازدواجو بزن. اون آدم هم کاملا تموم شد. *** بالاخره موفق شدم بوف کور رو تموم کنم، این چهارمین بار بود که شروعش می کردم و هر بار در یک جای داستان متوقف میشدم. روایتی خواب و بیدار گونه از صادق هدایت، داستانی پر از جنون دلچسب و گاهی وهم ناک، تحمل تمام حس های داستان بعضی وقت ها از...
  • از سری یاوه گویی های شبانه (چهارشنبه 3 مرداد 1397 01:11)
    به حدی ذهنم شلوغ و در همه که شتر و بارش که هیچ،کل دنیا توش گم میشن. شده از فکر کردن خسته شی؟ از فکر کردن عجیب خسته ام...
  • بی تو مهتاب شبی... (جمعه 29 تیر 1397 01:02)
    بار اول که دیدمش استرس نداشتم اما الان با هر بار زنگ زدنش استرس می گیرم. نگران واکنش بابامم، یادم باشه فردا با مامان حرف بزنم. حرف های ما هنوز ناتمام...
  • از سری کتاب های خوانده شده به لطف "ل" جان (چهارشنبه 27 تیر 1397 00:46)
    کتاب های کمی هستند که به حدی به روی شما تاثیر میگذارن که تا مدت ها گوشه ای از ذهنتون رو به خودشون اختصاص بدن، و برای من خرمگس نوشته ی اتل لیلیان وینیچ از این دسته بود. کتابی که در ابتدا ملال آور و خسته کننده به نظر می رسید از نیمه های راه چنان تاثیر گذار و هیجان آور شد که بعد از به اتمام رسیدنش انگار خلائی سراسر زندگی...
  • از سری نکات مغفول (سه‌شنبه 19 تیر 1397 13:59)
    * با هر جور آدمی با هر رفتار و تفکری می تونم بسازم اما نمی تونم با نوجوونای تو سن بلوغ کنار بیام، تحملشون خارج از توانمه، نمی دونم شاید هم این یکی اینجوریه. امیدوارم حداقل من به این اندازه نچسب و غیر قابل تحمل نبوده باشم. *یاد من باشد تو ترمای بعد جو نگیرتم و هفت واحد با بدترین استاد دانشکده برندارم با این استدلال که...
  • ... (جمعه 15 تیر 1397 19:16)
    از آخرین یادداشتم مدت زیادی می گذره، برای من که به نوشتن زنده ام کمی عجیبه ، برای من که همیشه آخر جزوه هام ، یادداشت های گوشیم، چرکنویس اینجا پر از حرفه، این میل به ننوشتن کمی عجیب و شاید نگران کننده ست. حرف ها زیادن اونقدر که نمی دونم از چی بنویسم و از کدوم بگم وقتی مدتی حرف نمی زنی انگار وقتی حرفی هم داری زبونت الکن...
  • از سری نوشته های سر در گم (یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 19:43)
    "بینایی" رو خوندم و بیش از پیش عاشق ساراماگو شدم. *** واقعیتش اینه که از محیط بیمارستان متنفرم. *** فکر حجم بی حوصلگی تابستون دیوونه م می کنه. *** هوای بهار دیوونه ست، داشتیم تو ظل گرما می مردیم، دو دقیقه بعد بارون اومد بعد باز آفتاب شد و این سیر ادامه داشت. روزی هم که داشتم از خونه برمی گشتم از شدت تگرگ...
  • :) (شنبه 8 اردیبهشت 1397 23:49)
    امروز "ف" رو دیدم و طبیعتا خوشحال شدم. آخرین دیدارمون برای سه سال پیش بود. یه چیزی بد جوری آزارم داد اونم اینکه حرفای مشترکمون اونقدر کم شده بود که مدام کلمه و موضوع و جمله و اتفاق کم میاوردم برای تعریف کردن. باورش سخت و تلخه ولی دوری سردی میاره همراه با خودش و هی فاصله هی فاصله
  • از سری جنون های دوستانه (شنبه 25 فروردین 1397 14:52)
    نصف شهر رو با پای پیاده تو بارون گز کردیم. نشستیم رو نیمکت و در حالی که از آسمون سیل میومد چایی و های بای خوردیم. تمام سوراخ سنبه های بازار تره بار رو زیر و رو کردیم. هرجا که میشد رو سرک کشیدیم. برای اینکه یه مسیر اشتباهی رو برنگردیم سعی کردیم میانبر بزنیم ولی خب راهمون سه برابر شد. مثل دیوونه ها به عابرای تو خیابون...
  • از سری عشق های موروثی (جمعه 17 فروردین 1397 19:40)
    با چه ذوقی بابا صدام زده، میگه بیا ببین. دونه دونه شاخه ها رو جلو کشیده و گردوهای اندازه ی دونه ی اسپند رو نشونم میده:) گاهی فکر می کنم شاید درختاش رو هم به اندازه ی بچه هاش دوست داره. و البته گاهی اوقات یقین پیدا می کنم که "شایدی" در کار نیست. حتما پدر درخت هاشو به اندازه ی بچه هاش دوست داره...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 13 فروردین 1397 01:30)
    ای لعنت به دلی که حرف حساب سرش نمیشه. لعنت لعنت
  • سین (جمعه 10 فروردین 1397 01:33)
  • از سری بغض های در گلو مانده (جمعه 10 فروردین 1397 01:28)
    مادربزرگ این روزها زمین گیر شده به سختی راه میره، به سختی بلند میشه و هر لحظه ش با درد و ناراحتی همراهه. باید عمل شه ولی توان بیهوشی نداره. دیروز بود؟ نه پریروز، خواست بلند شه دستشو گرفتم با کمک من هم نتونست سرپا شه ناله کرد و قطره ی اشکی که راهی صورتش نشد... اون لحظه انگار کن که تکه آهن داغی سمت چپ قفسه ی سینه م...
  • :) (جمعه 10 فروردین 1397 01:07)
    قرار شده یک هو بریم سفر فردا تا سحر چه زاید باز...
  • گذشتم از او به خیره سری (پنج‌شنبه 2 فروردین 1397 23:50)
    کف دست راستمو گرفتم جلوش، دست چپمو به صورت لترال(عمود میشه؟) گذاشتم روش طوری که فقط چهارتا انگشتم معلوم باشه، گفتم فکر کنم یه اینقدر کوتاه شه کافیه در حدی که اون تک و توک موخوره هاش برن. و چه اتفاقی افتاد؟ به خودم اومدم دیدم وزن سرم به نصف کاهش پیدا کرده، موهام رفتن و اگه دیر می جنبیدم می تونستم بدل علیرضا منصوریان...
( تعداد کل: 113 )
   1       2       3       4    >>